تبليغاتX
افراد مايل به عضويت در وبلاگ فرم هاي مربوطه را تكميل كرده و به مديران وبلاگ تحويل دهند

دانشجویان رادیولوژی ارومیه


دانشجویان رادیولوژی ارومیه
وبلاگ دانشجویان ورودی 88
نظر يادت نره!
 

 

یه جمله برا بهار بگو....


نگارش در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط رقیه نوازی
نظر يادت نره!

گردروغ رنگ داشت

     هرروز شاید؛

ده ها رنگین کمان دردهان ما نطفه می بست

وبیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگرشکستن قلب وغرور صداداشت؛

عاشقان سکوت شب راویران میکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود؛

محال نبود وصال!

وعاشقان که همیشه خواهانند؛

همیشه می توانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس راتوان آن نبود که قدمی بردارد؛

تو ازکوله بارسنگین خویش ناله میکردی...

ومن شاید؛کمرشکسته ترین بودم

اگرغرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند؛

وماکلام محبت رادرمیان نگاههای

گهگاهمان

جستجونمی کردیم

اگردیوارنبود؛نزدیکتر بودیم؛

بااولین خمیازه به خواب میرفتیم

وهرعادت مکرر رادرمیان 24زندان حبس

 نمیکردیم

اگرخواب حقیقت داشت؛

همیشه خواب بودیم....


نگارش در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 توسط مریم پورمیرعلی
نظر يادت نره!
ما گوشه نشينان غم فاطمه ايم

                                             محتاج عطا وكرم فاطمه ايم

عمريست از داغ غمش سوخته ايم

                                               ما گريه كنان عمر كم فاطمه ايم

                            


نگارش در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 توسط مریم پورمیرعلی
نظر يادت نره!
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم,

راحتی بیشترامازمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتراما درک عمومی پایین تر.

آگاهی بیشتراما قدرت تشخیص کمتر داریم.

متخصصان بیشترامامشکلات نیزبیشتر.

داروهای بیشتراماسلامتی کمتر.

بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم,خیلی کم میخندیم,خیلی تندرانندگی میکنیم,خیلی زود اعصبانی میشویم,تادیروقت بیدارمیمانیم,خیلی زود ازخواب برمی خیزیم,خیلی کم مطالعه میکنیم,وبه ندرت دعا میکنیم.

چندین برابرمایملک داریم اما ارزشهایمان کمترشده شده است.خیلی زیادصحبت میکنیم,به اندازه کافی دوست نمیداریم وخیلی زیاد دروغ می گوییم.

زندگی ساختن رایاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را.

تنها به زندگی سالهای عمر راافزوده ایم ونه زندگی را به سالهای عمرمان.

ماساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر.

بزرگراههای پهن ترامادیدگاههای باریکتر.

بیشترخرج میکنیم اما کمتر داریم.

بیشتر میخریم اما کمترلذت میبریم.

ماتاکره ماه رفته وبرگشته ایم اما قادرنیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان ازیک سوی خیابان به آن سوبرویم.

اکنون زمان غذاهای آماده امادیر هضم است.

مردان بلندقامت اما شخصیت های پست

سودهای کلان اماروابط سطحی

فضای بیرون را فتح کرده ایم امانه فضای درون را.

مااتم راشکافته ایم اما نه تعصب خود را.

زندگی فقط حفظ بقا نیست,بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است.

زندگی هر روز یک موقعیت خاص است.

هرروز,هرساعت وهردقیقه خاص است وشما نمیدانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد.

                           


نگارش در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط کبری مخبری
نظر يادت نره!

 

 


دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."
تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :

 "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"


نگارش در یکشنبه بیستم فروردین 1391 توسط مریم پورمیرعلی
نظر يادت نره!
 
باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
 

باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید
سال۹۱ برتمامی دوستان مبارک باشه از همه دوستان به خاطر تاخیر در گذاشتن این پست عذر خواهی میکنم

نگارش در جمعه چهارم فروردین 1391 توسط مریم پورمیرعلی
نظر يادت نره!

شب چهارشنبه سوری                  وای شب چهارشنبه سوری

 از رو آتیش می پریم                  وای شب چهارشنبه سوری(2)

  شب قاشق زنیه                       وای شب چهارشنبه سوری

 آجیلش خوردنیه                        وای شب چهارشنبه سوری

  شب آتیش بازیه                      وای شب چهارشنبه سوری

  می خونیم با همدیگه                   وای شب چهارشنبه سوری

  سرخیتو از من                           زردی من ازتو(4)

اینم یه دسته گل برای همکلاسی های خوبم وبقیه دوستان

 

 حاجی فیروز - عمو نوروز


نگارش در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 توسط کبری مخبری
نظر يادت نره!

پرنده ای بر شانه های انسان نشست

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:اما من درخت نیستم,تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی .

پرنده گفت:من فرق درخت ها وآدم ها رو خوب می دانم.اما گاهی پرنده هاوانسان ها را اشتباه می گیریم.

انسان خندیدووبه نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:راستی!چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید,اما باز هم خندید.

پرنده گفت:نمی دانی توی آسمون چقدر جای توخالی است.

انسان دیگر نخندید.انگارته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد,چیزی که نمی دانست چیست,شاید یک آبی دور,یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:غیرازتو پرنده های دیگری را هم میشناسم که پرزدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است,اما اگر تمرین نکندفراموشش می شود.پرنده این را گفت وپرزد:انسان رد پرنده رادنبال کردتا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتادوبه یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بودوچیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج می زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت وگفت:

یادت می آید تورا با دو بال ودو پا آفریده بودم؟

زمین وآسمان هردوبرای تو بود اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟

 

به امید پرواز...


نگارش در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 توسط کبری مخبری
نظر يادت نره!
 

 

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام �ننه قمر� و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش �دلربا� بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: �اى ننه، مى گویند �بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند �کامپیوتر� و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟�
ننه قمر �لاحول� گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: �اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.� به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک �آى دى� به نام �دلربا آندرلاین تنها 437� براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى �یارو مسنجر�. به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:

پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟

پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟

پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم.

پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند.
دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟

پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.

پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟

پژمان: نه... اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است...
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...

پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.

پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو �بنده نگارنده� مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم...

ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند!
قصه‌ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه‌اش نرسید!

 

 

 

 

 

 

 

 


نگارش در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 توسط زهرا موسوی
نظر يادت نره!
آیا می‌دانید زهری که زنبورها حین گزیدن به بدنِ طعمه یا دشمن خود وارد می‌کنند، خواص دارویی و درمانی دارد؟


محققان دانشگاه واشنگتن این زهر را مورد آزمایش قرار داده، و مشاهده کرده‌اند که سم موجود در آن می‌تواند برای نابودی سلول‌های سرطانی مورد استفاده قرار گیرد.

آنها، نانوساختارهای کروی، حاوی اجزای اصلی زهر زنبور را که اصطلاحاً «نانوزنبور» نامیده‌اند، به بدن موش‌های سرطانی تزریق نمودند. پس از گذشت چند روز از تزریق نانوزنبورها، متوجه توقف رشد تومورها، و در نهایت از بین رفتن آنها شدند.


این محققان معتقدند ملیتین موجود در زهر زنبورها به ‌شدت به غشاء‌های سلولی می‌چسبد؛ و می‌تواند آنها را سوراخ کرده و سلول‌ها را از بین ببرد. بنابراین، با رسیدن نانوزنبورها به سطح سلول، این ماده در سلول هدف تخلیه می‌شود، و با ایجاد حفراتی در غشای سلول موجب نابودی سلول سرطانی می‌گردد.
دانشمندان هم‌چنین
امیدوارند در آینده با استفاده از نانوساختارهای حاوی سم نیش زنبور، از پیشرفت سرطان در مراحل ابتدائی بیماری جلوگیری نمایند.


نگارش در سه شنبه نهم اسفند 1390 توسط رقیه نوازی
نظر يادت نره!

ستاد دانشجویی نادیان سلامت
از جمله بندگان آن کس پیش خداوند محبوب تر است که برای بندگانش سودمند تر باشد.
پیامبر اکرم(ص)
با استعانت از الطاف الهی و تمسک به ذات نورانی قرآن و با الگو گرفتن از رفتار پیامبر عظیم الشأن اسلام،با توجه به اینکه انسان موجودی است اجتماعی و به رابطه با همنوعان خود وابسته است از طرفی در این روابط اجتماعی اقشاری آسیب پذیر و محروم می باشند که نیازمند همدلی و همکاری سایر مردم هستند .در همین راستا و نظر به اهتمام گسترش کمی و کیفی فرهنگ سلامت و فرهنگ سازی برای مشارکت داوطلبانه دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی ارومیه در امر خدمت به همنوعان نیازمند و محروم از شرایط اولیه سلامت ،ستاد دانشجویی مشترک بسیج دانشجویی و کانون سلامت رفتار دانشگاه بنام "نادیان سلامت" تشکیل گردید.
به همین منظور ستاد نادیان سلامت در راستای استفاده ی بهینه از ظرفیت ها و توانمندی دانشجویان دانشگاه جهت انتقال آموزش های لازم بمنظور حفظ و ارتقای سطح سلامتی جامعه و کمک به رفع یا کاهش مشکلات شایع حوزه ی سلامت در هفته سلامت سال 91 در شهرستان های ارومیه،خوی،مهاباد،بوکان وپیرانشهر با هدف تحقق شعار:
"حرکت در راستای پیشگیری بهتر از درمان و ایجاد انگیزه جهت فعالیت های انسان دوستانه"
به شرح زیر فعالیت خود را شروع خواهد کرد.
• ارائه آموزش های شفاهی در رابطه با تغذیه سالم و بیماری های شایع از قبیل:دیابت و فشارخون همراه با توزیع پمفلت و سی دی های آموزشی
• سنجش شاخص های سلامت از جمله:قند خون،فشارخون،BMI و گروه خونی
• استفاده از سیستم ارجاع برای افراد مستعد و مبتلا به بیماری های مذکور همراه با برگزاری کارگاه های آموزشی برای این افراد و خانواده شان
• ارائه خدمات ویژه به سالمندان با توجه به شعار امسال هفته سلامت91
لذا از کلیه دانشجویان علاقمند از تمامی رشته های علوم پزشکی جهت شرکت در طرح نادیان سلامت دعوت بعمل می آید. از دوستان عزیز تقاضا داریم با شرکت در این طرح خود را در این امر مهم و خداپسندانه سهیم کنند.
جهت ثبت نام مشخصات و شهر فعالیت خود را به سامانه پیام کوتاه 660004363بفرستید.


نگارش در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 توسط مهدی سلیمانی
نظر يادت نره!

حکایت غم انگیز خیابان های تهران و سئول
در این دو شهر

پیش از انقلاب به دنبال مسافرت شهردار وقت تهران به سئول در سال ۱۳۵۴ درجهت همكاري بين دو كشور

 سنگ بناي دو خيابان بزرگ در پايتخت دو كشور گذاشته شد.خیابانی در تهران با نام سئول و خیابانی در

 سئول با نام تهران در این قرار داد شهردار سئول آروز می کند این تفاهم باعث گردد تا سئول نیز به مانند

 تهران شهر پیشرفته ای گردد و این درست در زمانی بوده است که وضعیت اقتصادی مردم کره نابسامان

 بوده است.نکته جالب آن است که خيابان تهران تنها اسم خارجي در میان خیابان های سئول است


حال با گذشت ۳۳ سال خیابان تهران مبدل به اصلي ترين، زيباترين و گرانقيمت ترين خيابان سئول شده

 است.دفاترصدها شركت عظيم تجاري ـ صنعتي و دفاتر شرکت های بزرگ بین اللملی از قبیل یاهو و

برجهاي بلند اين خيابان كه يك سرمايه گذاري بيش از ۱۰۰ميليارددلاري را به خود جذب كرده است در

این خیابان قرار دارد و این در حالی است که خیابان سئول در تهران تنها اتوبانی به خود دیده است


اینک این دو خيابان جلوه معني داري به داستان توسعه یافتگی این دو شهر و کشور بخشيده است. معنایی

 که برای ما ایرانیان بسیار درد آور و قابل تامل است . و جالب آنکه رویایی کره ای ها برای تبدیل به ایران

توسعه یافته با گذشت سی و چند سال برعکس شده است و تبدیل به رویای ایرانیان برای رسیدن به کره

 شده است


در یک مقایسه تطبیقی سرعت عمل و پیشرفت کره و ایران را در جهت توسعه یافتگی با مشاهده سرنوشت

 دو خيابان سئول در ايران و خيابان تهران در کره می توان به وضوح ديد

 

 

 

 


نگارش در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط زهرا موسوی
نظر يادت نره!
تشخيص زودرس و درمان صحيح سرطان از مهم‌ترين مسائل علم پزشكي امروز است. اما از آنجا كه در حال حاضر سرطان‌ها اغلب در مرحله‌اي تشخيص داده مي‌شوند كه با درمان‌هاي موجود قابل مداوا نيستند، پژوهشگران در مهم‌ترين مراكز علمي‌ - پژوهشي دنيا در تلاشند تا با فناوري‌هاي نوين به دنبال راهكارهاي جديد درماني براي اين بيماري باشند.

محققان كشور ما نيز از اين تلاش جهاني غافل نمانده‌ و با استفاده از نانوذرات آهن به نتايج رضايت بخشي دردرمان سرطان رسيده‌اند.

ادامه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نگارش در سه شنبه دوم اسفند 1390 توسط رقیه نوازی
نظر يادت نره!

چقدر دیرباورند لحظه های گریزانی که توقف را نمیشناسند.

میخواهم زمان را دردستهای خود نگه دارم که توقدری بیشتراینجا بمانی.

میدانم این رویایی بیش نیست پس بگذار با این رویای کودکانه, خودرا سرگرم کنم که زمان را دردستان خود دارم واین خیال بتواند تمام زندگی مرا پرکند تاوقت مرگ.

من مدام درهوا چنگ می اندازم اما چیزی جز حسرت مشتهای مرا پرنمیکند

درودبرکسانی که به ته مانده مهربانی هم احترام میگذارند.

کیست که دستهای مرا آشوبد؟ پایان عشق در کدام سمت است؟ آیا زیراین نقره کوه, کسی شکل صدای مرا میبیند؟ آیا میشود بدون صدا گریست؟ آیا پرنده های عاشق دل به موجهای دریا می سپارند؟

گریزی نیست باید سفر کرد مانند پلکهایی که درناگهانی سرد فرود می افتند مانند درخت که در آواز باد میرقصند

باید رفت دیرگاهی است صخره ها راه رفتن را فراموش کرده اند به آنها تکیه نکنیم این سکوت طویل واین تنهایی وجای خالی توباهم نمیسازند

من ترانه ای ندارم که برای گام های تو بخوانند

من جاده های دنیا را میشناسم تو ازکدام جاده می آیی؟

؟ بیا مرا در الفبای خودت راه بده بگذار کنار مدادها بشینم وهر وقت دلم گرفت از روی نام تو بیست بار بنویسم.

 

 بیا مشق های کودکی مرا که بر سپیدارها نوشته ام خط بزن.

 


نگارش در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 توسط کبری مخبری
نظر يادت نره!

به خدا گفتم بیا ،جهان را با هم تقسیم کنیم !

آسمون واسه من ،ابراش مال تو !

دریا مال من ،موج مال تو !

ماه مال من ، خورشید مال تو !

خدا خندید و گفت : بندگی کن همه ی دنیا مال تو ، من هم مال تو...!

 

 

اگر خداوند فقط لحظه‌ای از یاد می‌برد که عروسکی پارچه‌ای بیش نیستم و ..... شاید نمی‌گفتم همه‌ی آنچه که می‌اندیشیدم و همه‌ی گفته‌هایم را..

اشیاء را دوست می‌داشتم، نه به سبب قیمتشان، که معنایشان...

رویا را به خواب ترجیح می‌دادم، زیرا فهمیده‌ام به ازای هردقیقه چشم به هم گذاشتن، 60ثانیه نور از دست می‌دهی...

راه می‌رفتم آن‌گاه که دیگران می‌ایستادند

اگر مرا قلبی بود، تنفرم را می‌نوشتم روی یخ و چشم می‌دوختم به حضورِ آفتاب...

نه فقط با خیال ونگوک شعری از بندگی را روی ستاره‌ها نقش می‌زدم، بلکه ترانه‌ای از سرات، شب اهنگی می‌شد که برای ماه می‌خواندم...

اشک به پای گل‌های سرخ می‌ریختم، تا دردِ ناشی از خارهایشان را درک کنم و همچنین سرخیِ بوسه بر گلبرگ‌هایشان را...

خداوندا..! اگر تکه‌ای زندگی از آنِ من بود، برای بیان احساسم به دیگران، یک‌روز هم تأخیر نمی‌کردم..

آه..! اگر بدانم امروز آخرین‌بار خواهد بود که خدایا صدایت را می‌شنوم، فردفردِ کلماتت را ضبط می‌کردم تا بی‌نهایت‌بار بشنومشان...

آه..! که اگر بدانم این آخرین‌بار است که می‌بینمت فقط یک‌چیز می‌گفتم: دوستت دارم بی‌آن‌که ابلهانه بپندارم تو خود می‌دانی...

همیشه یک‌فردایی هست و زندگی برای بهترین‌کارها فرصتی به ما می‌دهد، اما اگر اشتباه کنم و امروز همه‌ی آن چیزی باشد که از عمر برای من مانده، فقط می‌خواهم به تو یک‌چیز بگویم: دوستت دارم، تا هیچ‌گاه از یاد نبری...

خداوندا، خداوندا

قرارم باش و یارم باش

جهان تاریکی محض است

می‌ترسم

کنارم باش

 


نگارش در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 توسط کبری مخبری
تمامی حقوق این وبلاگ براي دانشجويان راديولو‍ژي اروميه محفوظ است |Copyright Urmia Radiology students 2011-2012
قالب وبلاگ
Email Icon by Parstools.com